رادین جانرادین جان، تا این لحظه: 15 سال و 5 ماه و 21 روز سن داره

رادین، نفس زندگی

نامه شصت و نهم .... رادین چهار ساله ما

سلام بر گل پسر عزیزمممممم رادین جون اول از همه یه معذرت خواهی بزرگ بهت بدهکارم. آخه عزیزم یه مدت خیلی طولانیه نتونستم به وبلاگت سر بزنم و از خاطراتت بنویسم. هزار ماشاله بزرگتر شدی و خیلی دوست داری که باهامون بازی کنی و یا ببریمت واسه گردش بیرون. منم متاسفانه تنبلی کردم و الان که در خواب شیرین به سر میبری گفتم وبلاگت رو آپدیت کنم. رادین عزیزم الان که این نامه رو مینویسم شما 4 سال و 28 روز سن داری. دیگه ماشاله با یه گل پسر عاقل و فهمیده طرف شدیم که خیلی هم ماشاله خوب صحبت میکنه و کلی شیرین زبونی. زمانی که آخرین نامه رو برات نوشتم ما تو خونه سابقمون بودیم که شما اسما به خونه طبقه پنجم ازش یاد میکنی. حدود شش ماه پیش من و بابایی تصمیم ...
3 خرداد 1394

بدون عنوان

این عکسها رادین جان مربوط به تابستان 93 هست که به پارک ملت رفته بودیم و شما هم از این گلها خیلی خوشت اومده بود. دوباره تابستان سال 93 و پارک جمشیدیه این عکس هم باز مربوط به تابستان سال 93 هستش که من و شما و بابای رفته بودیم پارک آب و آتش. اونجا هم آب بازی کردی و همینطور سوار اسب شده بودی که یکم ترسیده بودی.   ...
2 خرداد 1394

نامه شصت و هشتم .... رادین در باغ گلها

رادین عزیزم سلام پسرم، جمعه شب ما همراه با خاله ها به باغ گلها در کرج رفتیم. یه باغ زیبا که پر بود از گل. به شما و آراد هم خوش گذشت. ولی به خاطر شیطنهای آراد نشد که عکس دو نفره ازتون بگیرم. ...
17 شهريور 1392

نامه شصت و هفتم .... آخر هفته

رادین گلم، پنج شنبه ای که گذشت دوباره به برج میلاد رفتیم. البته اینبار با بابابزرگ، مامان بزرگ، عمو و زنعمو. و چون دیگه دو ساله شدی تصمیم گرفتیم که به بالای برج هم بریم. اولش استرس داشتم که نکنه گوشات درد بگیره ولی شکر خدا خوب بودی و کلی هم بهت خوش گذشت. گوشای خودمون هم کمی درد گرفت ولی دست شما یه شکلات دادیم که باهاش مشغول باشی تا اذیت نشی. خلاصه کلی داخل برج گشتیم و بعد رفتیم واسه خوردن شام. شما بیشتر از اینکه مشغول شام خوردن باشی مشغول دید زدن به پریزهای برق شدی !!!!! شب موقع برگشت هم زنعمو پیشنهاد داد که بریم پارک ارم. شما با اینکه خیلی خسته بودی و خوابت گرفته بود ولی زمانی که پارک مورد علاقت رو دیدی حسابی خوشحال شدی وازمون خواستی که بب...
12 شهريور 1392

نامه شصت و ششم .... رادین 28 ماهه

رادین گلم سلام عزیزم امروز شما 28 ماهه شدی. مبارک باشه گلم. وزنت 12.400 و قدت هم 93 هست. البته وزنت به محض اینکه بالا میره با یه سرماخوردگی کوچیک متاسفانه کم اشتها میشی و دوباره وزنت کم میشه. کلا حول و حوش 12 کیلو هستی. غذا خوردن هم عزیزم برات در اولویت آخره !! زیاد علاقه ای نشون نمیدی به خوردن. دیشب با بابایی رفته بودی پارک. جدیدا خیلی به تاب و سرسره علاقه پیدا کردی و حتی شده ساعت یازده شب واسه بازی رفتی. دیشب هم باز دیروقت شده بود و اصرار داشتی که بری. تو پارک بعد از بازی نی نی ها رفته بودند خونشون. بابا بهت گفته نی نی ها رفتند به به بخورند. شما هم بلند داد میزدی که نی نی ها بیاین، به به نه !!! قربونت برم که میخوای دوستات رو هم اغفال ...
6 شهريور 1392

نامه شصت و پنجم .... رادین و اولین نقاشی

 رادین عزیزم چند روزی میشه که برات مداد رنگی و دفتر نقاشی خریدیم. شما هم عاشق مداد رنگیت شدی و خیلی ذوقشون رو داری. کلا به نقاشی میگی نقی. مداد رنگیها رو تند تند عوض میکنی و دفترت رو خط خطی میکنی اینم از اولین نقاشی رادین جون ...
23 مرداد 1392

نامه شصت و سوم .... حرف زدن رادین

رادین جون دقیقا از سن دو سالگی به بعد حرف زدنت خیلی بهتر شده. قبل از اون در حد چند کلمه محدود صحبت میکردی. ولی بعدش خیلی بهتر شدی. اوایل به اب میگفتی گومبوه ! ولی الان دیگه همون آب میگی. جمله سازیت فعلا به اون صورت تعریفی نداره ولی وقتی ما ازت میخوایم یه جمله رو بگی میتونی یه حدود بیان کنی. در کل منظورت رو میرسونی. همین حرف زدنهات هم واضح صحبت میکنی. بازیهای الانت هم کلی بازی فکریه، سی دی brainy baby رو خیلی دوست داری به خصوص اعداد و حروفش رو . خود به خود اعداد انگلیسی رو از همین سی دی یاد گرفتی و خیلی خوب از one تا ten رو میشناسی. مثلا اعداد دبرنا رو نگاه میکنی و میگی یا کنار واحدها شماره واحدها رو میخونی. قربونت برم من. ما هم کلی ذوق میکن...
23 مرداد 1392

نامه شصت و دوم .... رادین و بازدید از باغ وحش

رادین جون سلام عزیزم من و شما و بابایی با هم دیگه رفتیم باغ وحش ارم. حیوانات اونجا برات جذابیت داشتند. دوست داشتی به بعضی هاشون غذا بدی ولی خوب خواسته بودند که کسی به حیوانات غذ نده. شکر خدا بهت خوش گذشت و به قدری خسته شدی که به محض سوار شدن تو ماشین خوابت برد این دریاچه هم به قول خودت دریا بود که دوست داشتیش و کلی کنارش به دریاچه نگاه کردی بعدش هم با این اسباب بازی کلی سرگرم شدی     ...
23 مرداد 1392